تبليغاتX
Terneh

Terneh

سرما خوردم

سرما خوردم خفن.

دیدم نگرانید من نیستم گفتم بگم کجا بودم. یه روز تو خونه تنها و مریض موندن فرصت مناسبی بود برای اینکه حسابی لاست ببینم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:40  توسط مهرداد  | 

همین دیگه

بعضی از آدما خیلی جالبن.

به حرفایی که می زنن ایمان ندارن و مدام از ایمانی که ندارن حرف می زنن.

دوستی می گفت:تو حق داری که نگی اما اگه گفتی باید راستش رو بگی.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:27  توسط مهرداد  | 

التماس دعا

ای ماه خون! بار دیگر از راه می‎رسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله‎های سرخ را به گوش جان می‎رسانی. دوباره سکوت تاریخ را در هم می‎شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره‎ها آزاد می‎کنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش می‎رسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می‎خواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست می‎کند.

نمی دونم کجا؟ چطور؟ چه وقت  اما اگه این روزا حالی بهتون دست داد مارو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:27  توسط مهرداد  | 

تولدت مبارک همسر عزیزم

به مناسبت تولد همسر عزیزم اینجا یه جشن کوچولو برپاست . اگه دعوتید یا نه به هر حال خوش اومدید. بفرمایید بفرمایید 


چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولد مبارک

بفرمایید کیک تعارف نکنید ناراحت میشم دست پخت خودمه


ایشالا تولد 120 سالگیتو جشن بگیرم .

شکیبا باش شکیبای من . . .


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 8:26  توسط مهرداد  | 

السلام علیک یا اباعبدالله

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 13:30  توسط مهرداد  | 

نظریه ای جامع درباره LOST

سفر در ماشین زمان

نگاهی به نظریه‌ای جامع در باب «گُم‌شدگان»

نظریه زمان نیز از دیگر نظریه‌هایی بود كه مطرح شد و البته نویسندگان باز آن را هم رد كردند، البته آنها تصمیم داشتند همه چیز را رد كنند و عجیب است كه بعد از این انكار قسمت‌هایی ساختند كه شخصیت آشكارا در زمان سفر می‌كرد. نظریه زمان ابتدا در این حد بود كه در این جزیره زمان به شكل نیوتونی‌اش تجربه نمی‌شود. اما آن چه اكنون مطرح شده و خلاصه‌ای از آن را در زیر می‌خوانید، بهترین و كامل‌ترین نظریه‌ایست كه تاكنون راجع به «گُم‌شدگان» مطرح شده و به بسیاری از سئوالات پاسخ می‌دهد. این نظریه از ابتدای سال 1800 شروع كرده و تا سال 2004 پیش می‌آید. 1800 سالی است كه كشتی «بلك راك» به جزیره می‌خورد. همان كشتی كه جك و كیت و جان و هرلی به رهبری دانیل داخل‌اش می‌روند تا دینامیت بیاورند.

 

«بلك راك» یك كشتی حمل برده بوده كه مقادیر زیادی نیز فلزات كانی با خود حمل می‌كرده است، فلزاتی كه به شدت به جریانهای مغناطیسی حساس بوده‌اند. جزیره نیز دارای همان جریان مغناطیسی قوی‌ای است كه در آخرین قسمت فصل دوم دیدیم، این جریانها كشتی را به سوی خود كشیدند و منجر به تصادف كشتی با جزیره شدند.

 

كشتی كه جریان شدیدی از نیروهای مغناطیسی را متحمل می‌شده، در حین برخوردش با جزیره، حفره‌ای در آن حباب نامرئی كه جزیره را احاطه كرده بود، ایجاد می‌كند با مختصات «5 2 3». همان مختصاتی كه خانم دانیل و همراهان‌اش را به جزیره می‌رساند و می‌بینیم آقای «دانیل فارادای» در فصل چهارم آن را نوشته بر كاغذ به خلبان هلی‌كوپتر می‌دهد و به او تاكید می‌كند كه تنها از این مختصات وارد و خارج شود. بعد از تصادف رهبران «بلك راك» از آن پیاده می‌شوند، یكی از آنها «آلوار هانسو» نام دارد و شروع به تحقیق روی نیروهای مغناطیسی جزیره می‌كنند. نوادگان هانسو اوایل قرن بیستم (1900) دارمای ابتدایی را بنیان‌گذاری می‌كنند.

1960: دارمای اولیه كار خود را با هدف بهتر كردن نژاد بشر آغاز می‌كند (فیلم‌هایی كه در سریال می‌بینیم.)، تحقیقی كوچك و ابتدایی كه بعدتر به پروژه‌ای عظیم و عجیب برای بررسی «سرنوشت» بدل می‌شود. در طول این تحقیقات و با كمك نیروهای مغناطیسی جزیره موفق می‌شوند زمان و مكان را در اختیار خود بگیرند و به این ترتیب در سال 1960ماشین زمان درست می‌كنند. از سال 1961 این ماشین قابل استفاده می‌شود، اما كسی كه داخل آن برود تنها می‌تواند یك سال عقب برود یعنی زمان راه‌اندازی ماشین.

 

و هرگاه كسی در زمان عقب برود دیگر نمی‌تواند جلو بیاید، در واقع به زمان زنجیر می‌شود و باید آن را دوباره زندگی كند و اگر كسی بیماری‌ای داشته باشد مثلا در سال 1965 وقتی با ماشین زمان به 1960 باز می‌گردد دیگر آن بیماری را ندارد. موسسه دارما ابتدا برای آزمایش این ماشین از حیوانات استفاده كرد، حیواناتی نظیر «خرس قطبی»، كه با محیط استوایی جزیره غریبه باشند، آنها را در زمان به عقب فرستاد و عادت‌های آنها را تغییر داد تا ببیند آن‌ها می‌توانند «زننده بمانند.»

 

آنها درست از همان سیستمی استفاده می‌كردند كه «دانیل فارادای» در سال 1996 با یك موش آن را انجام می‌داد (فصل 4). خرس‌های قطبی توانستند خود را با محیط منطبق كنند و به این ترتیب توانستند زنده بمانند. ساخت و راه‌اندازی ماشین زمان به خاطر قدرتی كه داشت سری باقی ماند و حتی بسیاری از محققان خود موسسه دارما نیز از وجود آن بی‌اطلاع بودند. بعد از خرس‌های قطبی نوبت انسانها بود كه وارد ماشین زمان شوند. دارما مشتاق بود بداند آیا انسانها می‌توانند آینده‌ای را كه پیش از این برایشان نوشته شده، تغییر بدهند. اما این تجربه منتج به شكست شد و آینده افرادی كه سوار ماشین می‌شدند، تغییری نكرد.

گزینه بعدی درمان بیماری بود، شركت دارما مشتاق بود، ببیند كه می‌تواند بیماری‌ها را درمان كند؟ از این رو ویروسی بین مردان خودش كه در جزیره بودند، پخش كرد و بعد ادعا كرد كه درمان آن را یافته و گروهی حاضر شدند برای درمان بیماری به مرهم دارما پناه ببرند و سوار ماشین زمان شدند، بی‌آنكه بدانند ماشین زمان چیست.

 

آنها به گذشته رفتند و درمان شدند، اما كمی بعد توسط «دود سیاه» یا همان «هیولا» كشته شدند، چرا كه هیولا یك «Physical means» است، یك واسطه‌ فیزیكی كه زمان به واسطه‌ آن خود را تصحیح می‌كند. به این معنا كه اگر قرار باشد فرد در آینده بمیرد، نمی‌تواند از این سرنوشت فرار كند. دارمایی‌ها برای نخستین بار با این «دود سیاه» مواجه می‌شدند، از ماشین زمان ترسیدند و آن عده از بازماندگان از ماشین زمان كه اساسا نیز ویروس را نگرفته بودند، از دارما جدا شدند و دار و دسته كوچكی راه انداختند و دارمایی‌ها نام «دیگران/ دشمن» را بر آنها گذاردند. جیكوب و ریچارد جز این دسته بودند. 

1985-1970: مادر بن استخدام دارما شده و به جزیره می‌آید. او نیز بعد از چندین سال كار كردن بر ماشین زمان، تسلیم توانایی‌های ماشین می‌شود. او با ریچارد، رهبر «دیگران»، ملاقات می‌كند. ریچارد او را از مقاصد دارما مطلع می‌كند و مادر بن به مرور از دارما متنفر می‌شود، سوار ماشین زمان می‌شود و پانزده سال به عقب می‌رود، یعنی به زمانی كه هنوز به جزیره نیامده است، به سال1970 و به اورگون. او با راجر ملاقات می‌كند، با او ازدواج می‌كند و حامله می‌شود، اما مشكلی وجود دارد، او در سال 1985 بچه ندارد، پس در حین تولد بن می‌میرد.

 

زمان بن را جایگزین مادرش می‌كند. بن تجسد مادرش است و همان كینه و میل به انتقام مادرش را در خود دارد. اندكی بعد از مرگ مادر بن، هوراس از راجر و پسرش می‌خواهد به جزیره بروند، در واقع هوراس با دارما در ارتباط است و موظف بوده مادر بن را تحت نظر داشته باشد و بعد از مرگ مادر بن توجه دارما به پسرش جلب می‌شود و به جزیره رفتن آنها نیز تنها به خاطر بن و اهمیت اوست، از این رو است كه راجر بیچاره تنها یك كارگر ساده می‌شود. بعد از مدتی بن مادر خود را در جزیره می‌بیند و صدایش را می‌شنود، این به آن خاطر است كه مادر بن در سال 1985 زنده بوده است پس اگر طی سفر به گذشته تحت هر شرایطی بمیرد، حقیقتا نمرده و «نیم‌مرده» محسوب می‌شود.

 

بن پس از مادرش با ریچارد برخورد می‌كند كه درست در همان سن و سالی است كه در سال 2004، ریچارد در زمان سفر می‌كند تا تنها بن را مجاب كند كه دارما را نابود كند. چرا كه ریچارد مادر بن را می‌شناخته و از ماجرا آگاه است. بن به همراه ریچارد كه در سال 81 دیده تا 2007 پیش می‌آید و 37 ساله می‌شود و تصمیم به براندازی دارما می‌گیرد، به سال 1967 باز می‌گردند تا دارما را نابود كنند و این اتفاق نیز می‌افتد. بن خیالش راحت است كه تا 2007 زنده می‌ماند و به همین خاطر در هشت قسمت فصل 4 از هیچ چیز نمی‌ترسد. بت تا سال 2007 زندگی كرده و در این مدت نه از اوشئانیك 815 خبری بوده و نه از سرطان‌اش.

1996: بن می‌داند كه عوامل دارما در همه جای جهان هستند از جمله پدر پنی، به این ترتیب تصمیم می‌گیرد به نوعی جزیره را برای همیشه مصون نگاه دارد، پس با كمك جیكوب و ریچارد جزیره را در یك لوپ زمانی قرار می‌دهد و به این ترتیب جزیره همواره سال 1996 را تجربه می‌كند. بن و ریچارد ماشین زمان را از «دهلیز ارو» به «دهلیز سوان» منتقل می‌كنند و میخائیل با ذهن مهندسانه‌اش ماشین را با قدرت مغناطیسی جزیره كه هر 108 دقیقه باید تخلیه شود، منطبق می‌كند و به این ترتیب مدام جزیره در سال 1996 می‌ماند. جهان پیش می‌رود و جزیره تكرار می‌كند و تنها راه دست‌یابی به جزیره همان مختصات ویژه «5 2 3» است. جایی بن به ریچارد می‌گوید:«یادته زمانی كه تولدها را جشن می‌گرفتیم» پس اگر همواره 1996 باشد دیگر لزومی بر گرفتن جشن تولد نیست.

با ثابت ماندن زمان «سرنوشت» دیگر كاری از پیش نمی‌برد. زنان حامله می‌میرند و در واقع رحم‌های بسیار سالخورده آنها در اثر ماشین زمان، سفر در آن، و تكرار یك سال توانایی خود را از دست داده‌اند. جیكوب نیز زمانی كه می‌خواستند جزیره را در حلقه زمانی قرار دهند مرده، اما حیات جیكوب تا سال 2007 این امكان را به او می‌دهد تا روح‌‌اش هم‌چنان در ارتباط با ریچارد و بن بماند. در سال 2004 اوشئانیك در جزیره سقوط می‌كند و مسافران بی آنكه بدانند به سال 1996 باز می‌گردند به این ترتیب پدر جك زنده است، لاك دیگر معلول نیست و رز نیز سرطان ندارد.

آزمایش دانیل فارادی با توپ در ابتدای فصل چهارم، اثبات اختلاف زمان جزیره و خارج آن است.
بعد از انفجار «دهلیز سوان» جزیره شروع به پیش آمدن در زمان می‌كند.
«قواعد ماشین زمان» تابع قواعد فیزیكی نیست و تابع قواعد «سرنوشت» است. سرنوشت از هر راه ممكنی استفاده می‌كند تا نگذارد شما كاری كنید كه آینده را عمیقا تغییر دهد.

اگر فرزندی نداشته باشید نمی‌توانید به عقب بروید و فرزندی به دنیا آورید. سرنوشت اجازه نمی‌دهد حیات جدیدی وارد زندگی شود. مگر آنكه كودك یا مادر را «جایگزین» كس دیگری كند.
در سفر به گذشته تنها می‌توان چیزهایی را تغییر داد كه تاثیری بر سرنوشت نداشته باشند، چیزهایی غیر عملی است كه بر باورها تاثیر بگذارند نه بر فعالیت‌های روزمره.
در این مجال بسیار كوتاه تنها پاره‌ای از این نظریه جامع مطرح شد كه برای مطالعه بیشتر می‌توانید به این سایت مراجعه كنید:

http://timelooptheory.com

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 9:46  توسط مهرداد  | 

کریسمس

سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمیگردد. همچنین در آن زمان عده ای هرمهایی از چوب میساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.

به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.

واضح است که خانواده های ثروتمند انگلیسی به سرعت از این مد پیروی کردند و با ولخرجی تمام به تزیین درخت میپرداختند. در سالهای 1850، این تزیینات شامل عروسک، لوازم خانه مینیاتوری، سازهای کوچک، جواهرات بدلی، شمشیر و تفنگ اسباب بازی، میوه و خوراکی بود.

بسیاری از آمریکاییهای قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب میدانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به سال 1830 است که آنهم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمکهای مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساکنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند.

در حدود سالهای 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد میشد و درخت کریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت میافت. جالب است که ار.پاییان از درختان کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده میکردند در حالی که آمریکاییان درختی را میپسندیدند که تا سقف خانه برسد.

در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درختهای کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین میکردند اما بخشهای آلمانی/آمریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینیهای کوچک بادامی ادامه میدادند.

کشف برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمانهای مهم-چه شخصی و چه دولتی- با برپا کردن یک درخت، به اسقبال تعطیلات کریسمس میرفتند.

در تزیین درختهای کریسمس اولیه، به جای مجسمه فرشته در نوک درخت، از فیگورهای پریهای کوچک- به نشانه ارواح مهربان- یا زنگوله و شیپور- که برای ترسانیدن ارواح شیطانی به کار میرفت- استفاده میشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 7:59  توسط مهرداد  | 

آخر هفته رویایی

در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت: "برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم."

 

مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.

 

پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را از شما می گیرم.

 

دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت:من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره! پیرمرد جواب داد: متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 7:28  توسط مهرداد  |