دربست . . .
ساعت6 صبح بیدار شدم
که مثل هر روز برم سر کار .هوا تاریک و سرد بود تک و توک ماشین تو خیابون بود .
آخه اینم شد زندگی هر روز کله صبح برو سر کار شب بیا خونه . اینارو داشتم با خودم
غر میزدم.تو آریاشهر سوار یه تاکسی سمند شدم تا یه مسیری بیام . ساعت هم نزدیک
6:30 صبح بود و همه جا تقریبا تاریک بود. تو راه یه جوون 27 یا 28 ساله گفت :دربست
..... 2000 تومان.جایی که اون گفت تو مسیر من بود و راننده سوارش کرد . خیلی عجیب
بود . انگار تعجب زده بود. از راننده راجع به ماشینش سوال میکرد . یه مدلی بود.
انگار تهرانو ندیده بود تا حالا. طاقت نیاوردم . ازش سوال کردم . خیلی ناراحت
کننده بود داستانش. خیلی خلاصه میگفت. انگار نمی خواست زیاد توضیح بده. ماجرا این
بود که به خاطر یه دعوای ساده تو محلشون که منجر به فوت یکی از بچه محلاشون شد
متهم ردیف نمی دونم چندم شد و هشت سال تو زندان بوده . همین دیروز آزاد شده بود . داغون
بود . جالب بود می گفت می دونید بنزین هم قراره کارتی بشه . گفتم شده داداش خبر
جدید تر نداری. منو یاد اصحاب کهف انداخته بود. اخه میگفت چقد پول بی ارزش شده.
انگار تازه به دنیا اومده بود هی آدرس جاهای مختلف رو می پرسید. بی قرار بود. قطعا
معتاد هم شده بود. وقتی پیاده شد یه سکوتی
تو ماشین حکمفرما بود شاید منو راننده داشتیم به یه موضوع فکر می کردیم . به
آزادی. نمی دونم ولی انگار احساس خوبی داشتم که دارم میرم سر کار . چه صبح قشنگی
بود . چه ترافیک زیبایی. همه چی قشنگ بود . راست میگن قدر عافیت کسی داند که به
مصیبتی گرفتار آید.
