+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:30  توسط مهرداد
|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 9:27  توسط مهرداد
|
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و
روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 7:10  توسط مهرداد
|
بار دگر کتاب دلم را مرورکن
از فصل فصل خاطره هایم عبورکن
درخواب های من چه تکرار می شود
یک شب خودت میان اتاقم ظهور کن
تنهای من ، تمام غزل های من تویی
خود را در میان شعرم مرور کن
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 7:3  توسط مهرداد
|
سلام . خوشحالم که به جمع وبلاگ نویسان اومدم،هرچند که خودمو وبلاگ نویس و نویسنده نمی دونم ولی سعیمو میکنم . شما هم کمکم کنید باشه.
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:6  توسط مهرداد
|