شاید
چه میدونم می گم شاید .
چه میدونم می گم شاید .
با تو ام های تو ای پاکترین...!!!!
تو ای همراه .....همراه لحظه های تنهاییی
... همیشه مهربان فریاد رس ....ای دوست ... ای عشق .... ای راز....
مرا ببخش.....!!!!
ای همیشگی...!!!
ای باور امن در لحظه های بودن و ماندن .....
ای عزیز شکستنی....!!!
ای غریبانه آرامش نا ارامم .... در لحظه های بی قراری....!!!
مرا ببخش.....
در آن همه هنگام بی قراریهایت....
در آنهمه دیرینه بی پایان لحظه های غصه هایت........
ضعف نا توانی شانه هایم را به مهرت ببخش!!
مرا ببخش ای ماندنی!!
ای جاری در من....!!
ای که آغوشت تنها مامن بی کسی های آغوش سرد و تنهای من شده....
مرا ببخش

نمی دانم دلم چه می خواهد
کاشکی می بخشیدیم تا این درد لعنتی از تنم می رفت
اشک چشمانم را پر می کند از ناتوانی
مرا ببخش به خاطر اشکهایی که ریختم...که ریختی
مرا ببخش به خاطر روزهایی که اذیتت کردم
مرا ببخش
چه جوری ؟
اینجوری . . .

هتل اشرف بهشهر

پارک شهرداری بهشهر

عباس آباد
وباقی قضایا . . .
این روزای آخر سال خیلی سر آدم یهو شلوغ می شه. انگار یه حسی میگه همه کارهای انجام نشده رو قبل از زمان موعود یعنی لحظه سال تحویل باید انجام بدی. یه هول و ولای خاصی داره. کار ، ترافیک ، ازدحام ، خونه تکونی ، خرید ، برنامه ریزی برای سفر و . . . اما راستش رو بخواهید من این روزا رو بیشتر از خود ایام عید دوست دارم خیلی بیشتر اصلا کلا هیجان هر حادثه جدیدی رو بیشتر از خود اون حادثه دوست دارم. تکرار نشدنیه شاید.

امیدوارم همه روزای آخر سال خوبی داشته باشید. و از همه مهمتر سال نو رو با انرژی شروع کنید و براتون سال خوبی باشه .
یا مقلب القلوب رو می خونید سر سفره هفت سین یاد ما هم باشید .
عزت زیاد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست .***
باید گنگ بود و فهمید
باید لال بود و سنجید
باید کال بود و پوسید
باید احمق بود و شب را تا صبح در فکر لکنتٍ احساس ٬ گریه کرد
باید دیده شد و پیدا نبود
باید رنج برد و نفهمید چرا
باید اسب بود و نجابت را به خرها فهماند
باید تمکین کرد ٬ تسکین داد ٬ تلقین کرد ٬ توهین نکرد ٬ و ...
سرما خوردم خفن.

دیدم نگرانید من نیستم گفتم بگم کجا بودم. یه روز تو خونه تنها و مریض موندن فرصت مناسبی بود برای اینکه حسابی لاست ببینم.
به حرفایی که می زنن ایمان ندارن و مدام از ایمانی که ندارن حرف می زنن.
دوستی می گفت:تو حق داری که نگی اما اگه گفتی باید راستش رو بگی.
ای ماه خون! بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلالههای سرخ را به گوش جان میرسانی. دوباره سکوت تاریخ را در هم میشکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجرهها آزاد میکنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش میرسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا میخواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست میکند.

نمی دونم کجا؟ چطور؟ چه وقت اما اگه این روزا حالی بهتون دست داد مارو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید .